کوچه ها تنگ ميشود...
وقت كوچ نزديك ميشود..
دلم بهانه ماندن و رفتن را با هم ميگيرد...
مژه ها مرطوب خاطرات ميشود
اما پاي ماندن هم نيست...

مثل پر التهاب پرنده اي شده ام..كه بال هايش گير كرده..به كمركش نگاه اطرافيان
همه را دوست دارم
خودم را بيشتر
وقت پريدن نزديك است..
دانه و دام هم جوابگو نبود
كاش برنگردم
تا بعد
